این روزها...
سلام پسر نانازم دیروز که 2 بهمن بود سمسار اوردم و مبل و نهار خوری رو فروختم دیگه دلم و زده بود و سرویس خوابم میخواستم بدم بره که به توافق نرسیدیم 
خونمون خالیه خالی شده
، چون فرش هارو هم دادم قالی شویی (البته امروز میارن)، تو هم که حسابی کیف میکنی و با ماشینت تو خونه میچرخی
دیروز که با عمه آزاده داشتیم با سمسار حرف میزدیم از رو ماشینت افتادی
ولی خدارو شکر طوریت نشد، امروز هم دوباره از رو ماشینت افتادی و با سر خوردی زمین که پیشونیت یکم قرمز شد
البته رو فرش افتادی، یک ساعت بعدش تو آشپز خونه بودم یهو دیدم صدای جیغت میاد و سریع اومدم دیدم با کله رفتی تو یه جعبه خالی که گذاشته بودم وسایلای اضافه رو توش بریزم
خلاصه با دستات و به صورت سر و ته تو جعبه بودی و پاهات بیرون بود
خلاصه بگم که این روزها خیلی شیطون و کنجکاو شدی و همه حواسم باید بهت باشه همش میترسم یه بلایی سر خودت بیاری
فردا به حمید آقا(نظافت چی) گفتم بیاد واسه حال و اشپز خونه، میخوام تا خالیه خونه تمیزش کنم، قرار شد خبر بده خدا کنه بیاد خونه تکونیمون تموم بشه و راحت بشم 
تو این هفته هم باید با بابایی بریم مبل سفارش بدیم
، به احتمال زیاد پرده رو هم عوض میکنم، تازه سرویس خواب و هم باید بفروشم و دوباره جدید بخریم، چقدر کار دارم این روزا 
دایی امین امتحاناش تموم شد، فردا میاد تهران که از اینجا بره رشت قرار بود منم باهاش برم رشت چند روز بمونم ولی فکر نکنم بتونم برم
خیلی ناراحتم دلم واسه مامان و بابام و ملاحت و امین تنگ شده تازه دایی امین هم زنگ زد گفت اگه برنامم کنسل شده و نمیرم اونم دیگه نمیاد خونمون و یه سره میره رشت چون 2 ماهه نرفته و دلش تنگ شده
وقتی بهمن و اسفند میشه بانکها شلوغ میشن و کار بابایی خیلی زیاد میشه مثلا دیروز تا 5 شعبه بودن، دیگه از خروجی و مرخصی خبری نیست، شاید من و شما هفته دیگه بعد از اینکه کارهام تموم شد یه چند روز رفتیم رشت البته بدون بابا 
این هم از این روزهامون.
♥♥ خیلی خیلی دوست دارم عزیزه دلم همه وجودمی ♥♥


این روزها...
